
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تنهایی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاریست در این گوشه پزمرده هوا هر نشانی مرده است
دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد میکنم هر چه تلاش او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز شب زراه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها پاها در قیر شب
+ نوشته شده توسط نبی اله مرادی در سه شنبه 10 مرداد1385 و ساعت 19:54